خرید بک لینک

خدا مریض نمی شود

اما متوجه شدم که این مدت، گاهی برایم تب می کرد... اینو از داغی دستهایش فهمیدم وقتی...

وقتی سرم را میانداختم پایین و گم میشدم... لباس تواب می پوشید و دنبال آدم راه میفته، سر بزنگاه بغلت می کند...

با غم و شادی میگی:
وا! خدا! فکر کردم فراموشم کردی...
با برگردوندنم بهم می فهماند که عشق خدا ادعایی نیست جدی جدی عاشق بنده هایش است.

فکر کردم باید زور بزنم عاشق خدا بشم! اما نه... اون عاشق تره، تازه با مرام هم هست...
میشه بیشتر حواست به من باشه خداجون... ریزم، زود گم میشم
گرد روی دامن تو ام...
می دانم

تو خوب زیاد داری که برات بندگی کنند، اما من فقط یه رفیق با مرام دارم که تا تهش باهامه اونم تویی، رهایم نکن که رهایت نکنم

برچسب: نویسنده: ساناز جعفری تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:50

صفحه بندی